حكيم زجاجى
975
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو سى سالش از پادشاهى برفت * ورا امر از مه به ماهى برفت به دور فريدون فرخندهبخت * فروزنده شد روى اقبال و بخت براهيم پيغامبر . . . برون * به رتبت ز هفت اختر آمد فزون مهين باب او بيژن و گيو بود * نبد آدمى كمتر از ديو بود چه مايه جهود آن بنفرين بكشت * چنان بود آن قوم را سرنبشت ز مغرب اسيران به مشرق كشيد * از او شومتر كس نيامد پديد در آن دور بستاسف زرد هشت * بيامد نماينده مرد از بهشت يكى مجمر آورد پرعود خام * منم گفت بستاسف ننگ و نام فرستادهء ايزد و داورم * به هركار يزدان بود ياورم ز شهر مراغه بدى نامدار * از آن مرد شد رند و مست شكار ( ؟ ) سرانجام . . . . . . . . . . . او را بكشت * به بلخ اندرون چون شد آن شه درشت به هنگام دارا سكندر ز روم * بيامد خرامان بر اين مرزوبوم به ايام فرخنده شاپور اشك * كز او بد روان بزرگان به رشك مسيح بن مريم برآورد سر * به پيغمبرى در جهان سربهسر ز اول كه دعوت پراكنده كرد * به معجز بسى مرده را زنده كرد چو او دست بر چشم اكمه نهاد * همان لحظه بينا شد آن پاكزاد كسى را كه بر تن برص ديد مرد * بماليد دست اندر آن ، دور كرد همىشد زمان تا زمان بر فراز * به چرخ چهارم شد آن سرفراز به ايام شاپور بن اردشير * بيامد يكى مرد تابنده شير منم گفت نقاش ، مانى به نام * به پيغمبرى آمدم شادكام در انگشت او بد قلم معجزات * از او يافتى نقش صورت حيات به نوك قلم صورت انگيختى * ز خوبى در او جان درآميختى هرآن كس كه ديدى از آنگونه كار * شدى عاشق صورت زرنگار نبودش جز از نقش برهان دگر * از او شاه را گشت پرخون جگر چو آن نقش هر جاى بر كار كرد * ورا شاه شاپور بر دار كرد به هنگام فرزند فيروز شاه * قباد آنكه بد خسرو نيكخواه نكوهيده مزدك به يك سوزبخت ( ؟ ) * بيامد سخنها همىگفت سخت